«روانشناسی تودهای» و ظهور
فاشیسم در ایران
امیر خوشسرور
مقدمه: فاشیسم پیش از آنکه
به قدرت برسد، در زبان متولد میشود. در شعارهایی که تکثر را برنمیتابند، در بدنهایی
که در هیجان جمعی حل میشوند و در چهرهای که به جای قانون و نهاد، بهمثابهی «تجسم
ملت» برکشیده میشود. فاشیسم پیش از آنکه دولت باشد، یک وضعیت روانیست؛ یک سازمانیافتهگی
عاطفی که فرد را از درون تهی میکند و او را در تودهای همگن ادغام میسازد. از همینرو،
فهم فاشیسم بدون فهم روانشناسی توده ممکن نیست.
کتابِ روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو اثر زیگموند
فروید دوازده سال پیش از استقرار نازیسم نوشته شد. فروید در این اثر نه از هیتلر
نام میبرد و نه از آلمان؛ اما سازوکاری را صورتبندی میکند که بعدها در فاشیسم
تاریخی به شکلِ عریان ظاهر شد: فروپاشی ایگوی فردی در توده، جایگزینی رهبر بهمثابه
«ایگوی آرمانی»، و پیوند لیبیدویی میان افراد از طریق عشق مشترک به یک پیشوا. آنچه
فروید تحلیل میکند، نه حادثهای مقطعی، بلکه الگویی ساختاریست؛ الگویی که هر
زمان و هرجا بازتولید شود، امکان ظهور فاشیسم را فراهم میکند.
این پدیده را نمیتوان با واژهی ملایمتری چون «اقتدارگرایی»
توصیف کرد. آنچه در زبان، در تخیل جمعی و در سازمانیابی عاطفی این جریان دیده میشود،
واجد عناصر کلاسیک فاشیسم است؛ رهبر یگانه، ملت یکپارچه، دشمن دائمی و عادیسازی
خشونت.
فاشیسم را نباید بهمثابهی ناسزا به کار برد. فاشیسم یک
فرم سیاسی-روانیست که در آن ملت به تودهای همگن تقلیل مییابد و رهبر به صورت
تجسم ارادهی ملی درمیآید. در این فرم، سیاست از عرصهی تضارب آرا خارج میشود و
به میدان وفاداری بدل میگردد. مخالف، دیگر رقیب سیاسی نیست؛ او خائن است. تکثر،
نه یک واقعیت اجتماعی، بلکه خطری برای «وحدت» تلقی میشود. زبان فاشیستی زبانیست
که پیچیدهگی را برنمیتابد و جهان را به دو قطب خیر و شر فرو میکاهد.
نشانههای این زبان در سالهای اخیر بهوضوح قابل مشاهدهاند.
شعارهایی نظیر «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» نه صرفاً بیان احساسات سیاسی، بلکه صورتبندی
صریح یک جهانبینیاند؛ ملت بهمثابهی یک کل واحد، پرچم بهمثابهی نماد هویت یگانه
و رهبر بهمثابهی نقطهی تمرکز ارادهی جمعی. در این ساختار، نهاد، قانون و
سازوکار دموکراتیک به حاشیه رانده میشوند، زیرا آنچه اصالت دارد، شخص است؛ یک شخص
که تجسم تاریخی ملت معرفی میشود.
در کنار تقدیس رهبر، سازوکار دشمنسازی بهصورت نظاممند
عمل میکند. شعارهایی که گروههای سیاسی مختلف را یکجا در مقام «فاسد» یا «اجنبی»
قرار میدهند، مرز روشنی میان «خودی» و «غیرخودی» میکشند. این مرز، مرزی سیاسی نیست؛
اخلاقی و وجودیست. مخالف، نه کسی با برنامهای متفاوت، بلکه عنصری آلوده و تهدیدکننده
تصویر میشود. این همان منطقیست که فاشیسم را از دیگر شکلهای اقتدارگرایی متمایز
میکند؛ حذف نمادین پیش از حذف فیزیکی.
همزمان، تخیلِ خشونت در این گفتمان عادی میشود. تهدید به
سرکوب گسترده، اشاره به نابودی مخالفان و بازنمایی آیندهای که در آن «پاکسازی»
صورت میگیرد، بهمثابهی عناصر انسجامبخش توده عمل میکنند. خشونت در اینجا صرفاً ابزار نیست؛ بخشی از هویت
جمعیست. توده از طریق تخیل حذف دیگری، خود را یکپارچهتر احساس میکند.
فروید نشان میدهد که در توده، افراد از طریق همسانسازی با
رهبر و با یکدیگر به هم متصل میشوند. این پیوند، پیوندی عقلانی نیست؛ عاطفیست. رهبر جای
«ایگوی آرمانی» را میگیرد؛ همان نقطهای که فرد تصویر مطلوب خویش را در آن میبیند.
در نتیجه، دفاع از رهبر دفاع از خویشتن میشود. هر نقدی به رهبر، بهمثابهی حملهای
شخصی تجربه میگردد. از اینروست که فضای گفتوگو بهسرعت به فضای اتهام، فحاشی و
ارعاب بدل میشود. زیرا آنچه در معرض پرسش قرار گرفته، صرفاً یک برنامهی سیاسی یا
یک موضع سیاسی نیست؛ هویت روانی توده است.
سلطنتطلبها دقیقاً در همین سطح عمل میکنند. نوستالژی
گذشته، بازسازی اسطورهای از «دوران شکوه»، و تصویرسازی از رهبر بهمثابهی وارث
تاریخی آن شکوه، همهگی عناصر یک تخیل فاشیستیاند. گذشته نه بهعنوان یک واقعیت پیچیده،
بلکه بهصورت اسطورهای یکپارچه بازنمایی میشود. این اسطوره، کارکرد بسیجکننده دارد؛ توده را حول رؤیای
بازگشت به عظمت ازدسترفته متحد میکند. در این چارچوب، هر صدای انتقادی، تهدیدی
علیه رؤیای جمعی تلقی میشود.
تفاوت این پدیده با اقتدارگرایی صرف در همینجاست.
اقتدارگرایی میتواند بدون شور و هیجانِ تودهای نیز وجود داشته باشد؛ میتواند به
انضباط و سلسلهمراتب بسنده کند. اما آنچه امروز مشاهده میشود، بسیج عاطفی
گسترده، تولید هیجان جمعی و تقدیس شخص رهبر است. این ترکیب، همان الگوی کلاسیک فاشیسم
است؛ تودهای که فردیتاش را واگذار کرده و پیشوایی
که به مرکز ثقل روانی آن بدل شده است.
این مقاله بر آن است که نشان دهد فاشیسم، پیش از آنکه در
قالب دولت مستقر شود، در قالب گفتمان و سازمانیافتهگی عاطفی شکل میگیرد. آنچه
در ایران پس از ۱۴۰۱ در میان سلطنتطلبها رخ داده است، مرحلهای از همین تکوین
است. تودهای که خود را «ملت واحد» مینامد، رهبری که فراتر از نقد قرار میگیرد و
زبانی که حذف را فضیلت میداند، همهگی اجزای یک پازلاند. یک پازلِ مهلک که اگر
ناماش را فاشیسم نگذاریم، دچار خطای نظری شدهایم.
فاشیسم همیشه با وعدهی نجات میآید. خود را پایانِ وضعیت
فاجعهبار امروز و آغاز نظم جدید معرفی میکند. اما نظمی که بر پایهی حذف بنا شود، چیزی جز بازتولید خشونت نیست. فهم این سازوکار، یک ضرورتِ سیاسیست.
زیرا تاریخ نشان داده است که بیتوجهی به نشانههای اولیه، هزینهای بهمراتب سنگینتر
در پی خواهد داشت. این متن کوششیست برای نامگذاری دقیق آنچه در حال شکلگیری
است؛ فاشیسم، در مرحلهی پیشادولت، در قالب تودهای که رهبر را جایگزین خویش کرده
است.
-یک-
توده و پیشوا؛ سازوکار روانی فاشیسم
فاشیسم از لحظهای آغاز میشود که فرد دیگر خود را بهمثابهی
یک «منِ مستقل» تجربه نمیکند. سیاست در این نقطه از عرصهی داوری عقلانی خارج میشود
و به میدان ادغام عاطفی بدل میگردد. برای فهم این لحظه، باید به دستگاه مفهومی
فروید بازگردیم.
در روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو، زیگموند فروید نشان میدهد
که «توده» صرفاً جمع افراد نیست. توده یک ساختار روانی تازه است. فرد در آن باقی میماند،
اما دیگر همان فرد سابق نیست. او بخشی از کارکردهای ایگوی خود را واگذار میکند،
ظرفیت انتقاد کاهش مییابد و تردید جای خود را به یقین هیجانی میدهد. در توده، فرد
از تنهایی رها میشود، اما بهای این رهایی، از دست دادن استقلال روانیست.
۱. فروپاشی ایگو؛ پایان فردیّت
انتقادی: فروید تصریح میکند که در توده، «مهارهای
درونی» سست میشوند. آنچه در زندهگی فردی سرکوب یا تعدیل میشد، در فضای جمعی
مجال بروز مییابد. این امر بهخودیخود به معنای خشونت نیست، اما امکان آن را
فراهم میکند. زیرا وقتی قضاوت فردی تضعیف شود، معیار تصمیمگیری از درون به بیرون
منتقل میشود.
در توده، پرسش جای خود را به تکرار میدهد. فرد دیگر نمیپرسد
«آیا درست است؟» بلکه میپرسد «دیگران چه میگویند؟» این جابهجایی ظریف، بنیان
فاشیسم است. سیاست از عرصهی استدلال به عرصهی همصدایی منتقل میشود. آنچه اهمیت
دارد، هماهنگیست، نه حقیقت.
فاشیسم دقیقاً در همین نقطه تنفس میکند. زیرا پروژهی آن،
ساختن ملتِ یکصداست. برای تحقق این پروژه، باید ظرفیت اختلاف کاهش یابد. توده، با
حل کردن فرد در یک کل عاطفی، این امکان را فراهم میکند. فردی که در تنهایی ممکن
است تردید کند، در توده با قدرت بیشتری همان شعار را تکرار میکند. نه به این دلیل
که اندیشیده است، بلکه چون در امواج جمعی حمل میشود.
۲. رهبر بهمثابهی ایگوی آرمانی: مهمترین کشف فروید در تحلیل توده، مفهوم «ایگوی آرمانی»ست. هر فرد تصویری از
آنچه میخواهد باشد در درون خود حمل میکند. این تصویر، معیار قضاوت و آرزوست. در
توده، این جایگاه به رهبر واگذار میشود. رهبر بدل به تجسم همان تصویری میشود که
فرد از خویشتنِ مطلوب دارد.
این رابطه، رابطهای سیاسی به معنای کلاسیک نیست؛ رابطهای
لیبیدوییست. افراد به رهبر «دلبسته» میشوند. او را نه صرفاً بهعنوان نمایندهی خود، بلکه بهعنوان تجسم هویت جمعی تجربه میکنند. اطاعت در این ساختار، نتیجهی استدلال نیست؛ نتیجهی همذاتپنداریست.
از همینروست که نقد رهبر، خشم برمیانگیزد. زیرا حمله به
رهبر، بهمثابهی حمله به خود تجربه میشود. توده، از رهبر محافظت میکند، چون او
حامل ایگوی آرمانی مشترک است. این سازوکار، قلب روانی فاشیسم است. پیشوا نه بهعنوان
یک «مقام»، بلکه بهعنوان نقطهی تمرکز عشق جمعی عمل میکند.
در اینجا سیاست شخصی میشود. نهادها به حاشیه میروند. قانون اهمیت ثانویه مییابد.
آنچه محور است، شخص است. شخصی که فراتر از نقد و بالاتر از سازوکارهای دموکراتیک
قرار میگیرد. این همان لحظهایست که پیشوا متولد میشود.
۳. همسانسازی افقی؛ پیوند توده با
خود: فروید نشان میدهد که پیوند میان افراد در
توده از طریق «همسانسازی» شکل میگیرد. افراد به این دلیل به هم نزدیک میشوند که
همهگی به یک رهبر دلبستهاند. عشق مشترک به پیشوا، آنها را به یکدیگر پیوند میدهد. این پیوند، افقیست؛
فرد به فرد به رهبر وصلاند اما بنیان آن عمودیست؛ رهبر در رأس قرار دارد.
در این ساختار، تفاوتها کمرنگ میشوند. فرد خود را نه با
ویژهگیهای خاصاش، بلکه با عضویت در یک کل تعریف میکند. «من» جای خود را به
«ما» میدهد؛ اما این «ما» نه مجموعهای از تفاوتها، بلکه یک وحدتِ همگن است.
توده بهدنبال یکنواختیست. زیرا هر تفاوت میتواند انسجام عاطفی را تهدید کند.
این میل به همگنی، زمینهساز نفی تکثر است. وقتی هویت جمعی
بر پایهی همسانی بنا شود، اختلاف بهصورت خطر تجربه میشود. از اینرو، فاشیسم نه
صرفاً به حذف سیاسی، بلکه به حذف نمادینِ تفاوت گرایش دارد. اقلیتها، دگراندیشها، منتقدها، پرسشگرها و حتی پیچیدهگیهای فکری، مزاحم وحدت تلقی میشوند.
۴. پرخاشگری و انسجام: توده تنها از طریق عشق به رهبر و تقدیسِ وجود او انسجام نمییابد؛ از طریق
نفرت مشترک نیز یکپارچه میشود. فروید نشان میدهد که پرخاشگری بخشی از اقتصاد روانی انسان
است. در توده، این انرژی میتواند بهسوی یک دشمن بیرونی هدایت شود. این هدایت،
کارکرد انسجامبخش دارد. نفرت مشترک، همانقدر پیوند ایجاد میکند که عشق مشترک،
آن را بهوجود میآورد.
فاشیسم این سازوکار را بهخوبی به کار میگیرد. دشمن باید
وجود داشته باشد. دشمن، شرط بقای وحدت است. بدون او، انرژی پرخاشگرانه ممکن است
به درون بازگردد و انسجام را بشکند. از اینرو، گفتمان فاشیستی همواره در حال تولید
و بازتولید «دیگری تهدیدکننده» است.
این دیگری میتواند سیاسی، قومی، ایدهئولوژیک، فرهنگی و...
باشد. نام او مهم نیست؛ مهم کارکردش است. او آینهایست که توده در برابرش خود را
خالصتر و یکپارچهتر میبیند. در این لحظه، خشونت نسبت به دیگری، بیانگر وفاداریست.
۵. فاشیسم بهمثابهی ساختار روانی:
آنچه فروید توصیف میکند، صرفاً پدیدهای گذرا نیست. او الگویی ارائه میدهد که
هر زمان سه عنصر همزمان گرد هم آیند، فعال میشود؛
۱. تضعیف فردیّت انتقادی؛
۲. برکشیدن رهبر به جای ایگوی
آرمانی؛
۳. پیوند توده از طریق عشق و نفرت
مشترک.
این سه عنصر، اسکلتِ روانی فاشیسماند. فاشیسم پیش از آنکه
لباس نظامی بر تن کُند، در همین سطح عمل میکند؛ در سطح زبان، هیجان و تخیل جمعی.
هرجا- چه در قالب ملیگرایی و چه در قالب دین- تودهای شکل گیرد که فردیتاش را واگذار کرده و پیشوایی را به مرکز روانی خویش بدل ساخته است، با این
ساختار مواجهایم.
-دوم-
تکوین تودهی فاشیستی در گفتمانِ سلطنتطلبی
اگر بخش پیش اسکلتِ روانی فاشیسم را ترسیم کرد، این بخش
گوشت و پوست آن را نشان میدهد. پرسش دیگر این نیست که فاشیسم چهگونه ممکن است؛
پرسش این است که چهگونه در وضعیت مشخص ایرانِ پس از ۱۴۰۱، سازوکار فرویدی توده
فعال شده و در قالب سلطنتطلبی تبلور یافته است.
آنچه در این سالها شکل گرفته است، صرفاً یک گرایش سیاسی نوستالژیک نیست. با پدیدهای
مواجهایم که سه مؤلفهی اصلی فاشیسم- رهبر یگانه، ملت همگن و دشمن دائمی- را بهصورت
همزمان فعال کرده است. این همزمانی تصادفی نیست؛ محصول سازمانیافتهگی عاطفیست.
۱. رهبر بهمثابهی تجسم ملت: در فاشیسم، رهبر نمایندهی ملت نیست؛ خود ملت است. این جابهجایی ظریف اما تعیینکننده
است. نماینده را میتوان نقد کرد، جایگزین کرد یا برکنار کرد. اما تجسم ملت، ورای
سازوکارهای حقوقی قرار میگیرد. او نه یک گزینهی سیاسی، بلکه «ضرورت تاریخی» معرفی
میشود.
در گفتمان سلطنتطلبی، شخص رضا پهلوی بهتدریج از جایگاه یک
کنشگر سیاسی به جایگاه نمادین پیشوا ارتقا یافته است. شعارهایی نظیر «رهبر ما
پهلویه، هر کی نگه اجنبیه»، «خدای هر ایرانی، کینگ رضا پهلوی»، «یک ملت، یک پرچم، یک
رهبر» و...، صرفاً بیان علاقهی سیاسی نیستند؛ اینها صورتبندی صریح ساختار فاشیسماند.
در این زبان، ملت بدون رهبر ناقص است. رهبر حلقهی اتصال
گذشته، حال و آینده معرفی میشود. او وارث شکوه تاریخی و ضامن رستگاری آینده است.
این اسطورهسازی، دقیقاً همان فرآیندیست که فروید از آن بهعنوان جایگزینی ایگوی
آرمانی یاد میکند. رهبر به آینهای بدل میشود که توده تصویر آرمانی خود را در آن
میبیند.
در این وضعیت، پرسش از برنامه، ساختار قدرت یا سازوکار پاسخگویی
به حاشیه رانده میشود. تمرکز بر شخص، جایگزین بحث نهادی میشود. سیاست شخصی میشود؛
و شخص، مقدس میگردد.
۲. ملت همگن؛ نفی تکثر بهمثابهی
فضیلت: فاشیسم نمیتواند با جامعهای متکثر کنار
بیاید. تکثر، یادآور فردیّت است؛ و فردیّت، یادآور امکان مخالفت. از اینرو،
گفتمان فاشیستی ملت را نه بهمثابهی مجموعهای از تفاوتها، بلکه بهعنوان بدنِ یکپارچه تصویر میکند.
شعار «یک ملت، یک پرچم، یک رهبر» دقیقاً همین تصویر را میسازد.
در این تصویر، ملیتها، گرایشهای سیاسی، روایتهای تاریخی متفاوت و صداهای انتقادی
همهگی تهدید هستند. وحدت، بهجای آنکه نتیجهی توافق دموکراتیک باشد، بهصورت پیشینی مفروض گرفته میشود.
در این چارچوب، هر مطالبهای که بر تفاوت تأکید کند، شکاف
در بدنِ ملت تلقی میشود. سخن گفتن از حقوق ملیتها، عدالت انتقالی، نقد تاریخ
سلطنت، یا از بدیلهای جمهوریخواهانه، نه بهعنوان بحث سیاسی، بلکه بهعنوان حمله
به «وحدت ملی» بازنمایی میشود.
این همان لحظهایست که تکثر به جرم تبدیل میشود. فاشیسم
همیشه از اینجا آغاز میکند؛ از تبدیل تفاوت به تهدید.
۳. دشمنسازی ساختاری؛ تولید خائن:
توده بدون دشمن پایدار نمیماند. نفرت، چسب انسجام
است. در گفتمان سلطنتطلبی، دشمن نه یک گروه خاص، بلکه طیف گستردهایست؛ «ملا»، «چپ»،
«مجاهد»، «تجزیهطلب»، «روشنفکر»، و هر صدای مستقلی که در مدار پیشوا قرار نگیرد.
شعارهایی مانند «مرگ بر سه فاسد؛ ملا چپی مجاهد» جهان سیاسی
را به میدان پاکسازی تقلیل میدهند. در این زبان، رقیب سیاسی وجود ندارد؛ تنها
فاسد وجود دارد. واژهی «فاسد» جایگزین واژه «مخالف» میشود. این جابهجایی معنایی
تصادفی نیست؛ نفی مشروعیت و حذفِ دیگریست.
همین منطق در شعار «رهبر ما پهلویه، هر کی نگه اجنبیه» نیز
عمل میکند. مخالفت نه بهعنوان یک موضع سیاسی متفاوت، بلکه بهعنوان بیگانه معرفی
میشود. بدینسان، مرز میان سیاست و خیانت از میان برداشته میشود و مخالف، از دایرهی
ملت بیرون رانده میشود.
این سازوکار، همان چیزیست که فاشیسم را از دیگر شکلهای
متعارفِ اقتدارگرایی متمایز میکند. اقتدارگرایی مخالف را محدود میکند؛ فاشیسم اما
او را غیرانسانی میکند.
۴. عادیسازی خشونت: تخیل پاکسازی:
یکی از آشکارترین نشانههای فاشیسم، عادیسازی زبانِ
سرکوب و حذف است. «هر استان، یک خاوران»، «فراخوان به اعدام نرگس محمدی»، «تقدیر
از ساواک و نقد آن به دلیل عدم سرکوب مکفی» و... صرفاً تهدید نیست؛ تصویرسازی و یک
«چشمانداز» از آیندهایست که در آن سرکوب گسترده و «قتلعام» ضرورتِ تاریخیست.
در این تخیل، خشونت ابزار نیست؛ آیین است. پاکسازی، بخشی
از بازسازی ملت تصویر میشود. توده با تصور نابودی دشمن، احساس قدرت میکند. این
همان پیوند عشق به رهبر و نفرت از دیگریست که فروید توضیح میدهد؛ انرژی لیبیدویی
و پرخاشگری در یک مدار مشترک گردش میکنند.
وقتی زبان خشونت به امر عادی بدل شود، گذار از نماد به واقعیت
دشوار نیست. فاشیسم همیشه پیش از آنکه دست به سرکوب بزند، آن را در خیال تمرین میکند.
تخیل جمعی، میدان آزمایش خشونت است.
۵. روشنفکرستیزی؛ دشمنی با پیچیدهگی: فاشیسم با اندیشه سازگار نیست. اندیشه، فاصله ایجاد میکند؛ فاصله، امکان نقد
میآورد؛ و نقد، پیشوا را از جایگاه قدسی فرو میکشد. از اینرو، گفتمان فاشیستی
همواره تمایل دارد تفکر انتقادی را به تمسخر بگیرد و در نهایت سرکوب کند.
در فضای سلطنتطلبی، «روشنفکر» اغلب بهعنوان موجودی خائن،
بیوطن و «روشعَنفکر» تصویر میشود. بنابراین، تحلیلهای پیچیده جای خود را به
شعارهای کوتاه و قطعی میدهند، هر کوششی برای طرح پرسشهای فلسفی، تاریخی و سیاسی با
اتهام «همصدایی با دشمن» پاسخ میگیرد و سادهگی به فضیلت بدل میشود.
این ضدیت با پیچیدهگی، تصادفی نیست. فاشیسم به جهان ساده نیاز
دارد؛ خیر مطلق در برابر شر مطلق. هر تحلیل چندلایهای که این دوگانه را مخدوش
کند، تهدیدی برای انسجام عاطفی توده است.
۶. از نوستالژی تا صورتبندی فاشیستی: نوستالژی بهتنهایی فاشیسم نمیسازد. اما وقتی نوستالژی با رهبر یگانه، ملت
همگن، دشمن دائمی و زبان حذف ترکیب شود، به صورتبندی فاشیستی بدل میگردد. در گفتمانِ
سلطنتطلبی، گذشته نه بهعنوان دورهای تاریخی با تناقضاتاش، بلکه بهعنوان «عصر
طلایی» بازسازی میشود. این بازسازی، کارکرد بسیجکننده دارد و توده را حول وعدهی
بازگشت متحد میکند.
بدینسان، سه عنصر بخش پیش در اینجا بههم میرسند؛ فردیت تضعیفشده، پیشوای آرمانی و نفرت سازمانیافته. این ترکیب، دیگر صرفاً یک
گرایش سیاسی نیست. با یک ساختار روانی کامل مواجهایم؛ ساختاری که نام دقیق آن فاشیسم
است.
-سه-
از گفتمان تا کنش؛ سازمانیابی فاشیسم
فاشیسم در زبان متولد میشود و در کنش تثبیت میگردد. تودهای
که رهبر را به ایگوی آرمانی بدل کرده و دشمن را بهعنوان عنصر تهدیدکننده تعریف
کرده است، این سازمانیافتهگی روانی را در رفتار سیاسی نیز بازتولید میکند. در این
نقطه است که میل فاشیستی از تخیل فراتر میرود و به الگوی عمل تبدیل میشود.
آنچه در سالهای اخیر در میان سلطنتطلبها مشاهده میشود، صرفاً تکرار شعارهای سرکوبگرانه
نیست؛ شکلگیری نوعی انضباط تودهایست. انضباطی که نه از طریق ساختار رسمی حزب،
بلکه از طریق وفاداری عاطفی به پیشوا و سرکوب نظاممند مخالفان عمل میکند.
۱. حذف فضای میانی؛ سیاست بدون گفتوگو:
در سیاست دموکراتیک، فضای میانی اهمیت دارد؛ جایی که نیروهای
مختلف با وجود اختلاف، امکان گفتوگو و چانهزنی دارند. فاشیسم این فضا را نهتنها
برنمیتابد، بلکه آن را سرکوب میکند. زیرا فضای میانی یادآور تکثر است و تکثر،
انسجام عاطفی توده را تهدید میکند.
در کنش سلطنتطلبها، هر نیروی سیاسی که بهطور کامل در
مدار رهبری قرار نگیرد، بهسرعت در موقعیت «خائن» قرار داده میشود. مرزبندیها بهشدت
صلباند؛ یا در کنار پیشوا هستی، یا در کنار دشمن. این دوگانه، امکانِ هرگونه گفتوگو
را از میان میبرد.
در این فضا، سیاست به میدان صفآرایی بدل میشود. نه برنامهها،
بلکه میزان وفاداری تعیینکننده است. این همان لحظهایست که سیاست به آیین وفاداری
تبدیل میشود؛ و آیین، جایگزینِ گفتوگو میگردد.
۲. تولید ترس؛ ارعاب بهمثابهی
ابزار انسجام: فاشیسم برای بقا به ترس نیاز دارد.
نه فقط ترس از دشمن بیرونی، بلکه ترس درونی از خروج از صف. توده باید بداند که
فاصله گرفتن از پیشوا هزینه دارد. این هزینه میتواند نمادین باشد؛ تخریب شخصیت، اتهام،
پروندهسازی، حملهی هماهنگ در فضای مجازی و... اما کارکرد آن واقعیست: ایجاد
انضباط.
در میان سلطنتطلبها، هر صدای انتقادی- حتی از درون- بهسرعت
با موج گستردهای از حملات مواجه میشود. این حملات صرفاً واکنش احساسی نیستند؛
سازوکارند. آنها یک پیام روشن دارند: تردید مجاز نیست. نقد، خیانت است.
این منطق، بازتاب همان سازوکار فرویدیست که در فصل نخست
توضیح داده شد. وقتی رهبر جای ایگوی آرمانی را گرفته باشد، نقد او بهمثابهی حمله
به هویت جمعی تجربه میشود. در نتیجه، توده بهصورت دفاعی و تهاجمی همزمان واکنش
نشان میدهد. ارعاب، شکل بیرونی این واکنش است.
۳. خیابان و بدن؛ نمایش وحدت: فاشیسم به نمایش نیاز دارد. نمایش وحدت، نمایش قدرت، نمایش بدنهای همصدا.
تجمعاتی که در آنها شعارهای فاشیستی تکرار میشود، آیینهای بازتولید تودهاند.
در این آیینها، فرد در جمع حل میشود و تجربهای شبهمذهبی از همبستهگی را
تجربه میکند.
این تجربه، خودتقویتکننده است. هرچه فرد بیشتر در این
فضاها حضور یابد، وابستهگی عاطفی او به توده و رهبر عمیقتر میشود. بدنها در
کنار هم، صداها با یک ضربآهنگ واحد و پرچمها که همزمان بالا میروند، تصویر عینی
همان ملت همگنیست که گفتمان فاشیستی وعده میدهد.
در اینجا سیاست به زیباییشناسی بدل میشود؛ زیباییشناسی وحدت. این زیباییشناسی،
تفاوتها را حذف میکند و از همصدایی تصویری اغواگر میسازد. پشت این تصویر اما، سرکوب
پنهان است.
۴. توده در عصر شبکهها؛ فضای
مجازی بهمثابهی میدان بسیج: اگر در قرن بیستم میدان
اصلی بسیج خیابان بود، امروز فضای مجازی نیز به همان اندازه تعیینکننده است. گفتمان
سلطنتطلبی توانسته است در شبکههای اجتماعی نوعی تودهی شبکهای شکل دهد؛ تودهای
که با سرعت بالا واکنش نشان میدهد، حمله میکند و دفاع میکند.
در این فضا، الگوریتمها به تشدیدِ هیجان کمک میکنند. پیامهای
ساده و قطعی سریعتر منتشر میشوند. دوگانههای متصلب بیشتر دیده میشوند. نتیجه،
تقویت همان ساختار سیاه و سفید فاشیستیست. جهان به دو اردوگاه فروکاسته میشود:
«ما» و «آنها».
حملههای هماهنگ، برجستهسازی هدفمندِ شعارها و هشتگها و
هجوم به صفحات مخالفان، بخشی از این بسیج شبکهایاند. این رفتارها خودجوش نیستند؛
بازتاب یک فرهنگ سیاسیاند که وفاداری را بالاتر از گفتوگو قرار میدهد.
۵. خشونت بالقوه؛ از تخیل تا امکان:
وقتی زبان سرکوب و حذف عادی شود، وقتی مخالف خائن معرفی
شود، و وقتی رهبر بهعنوان تجسم ملت تصویر گردد، فاصله تا خشونت عملی کوتاه میشود.
فاشیسم همیشه پیش از اعمال خشونت، آن را مشروع میسازد. مشروعیت نه در قانون، بلکه
در تخیل جمعی شکل میگیرد.
در گفتمان سلطنتطلبی، تخیلِ پاکسازی بهوضوح حضور دارد.
سخن از سرکوب گسترده و بیرحمانه، و حذف «عوامل فساد» بخشی از این تخیل است. این
سخنان گرچه هنوز به ساختار دولت متصل نشده است، اما منطق آنها روشن است؛ آیندهای
که در آن خشونت، منطقِ بازسازی ملت است.
فاشیسم دقیقاً در این نقطه تثبیت میشود؛ لحظهای که خشونت
به یک وظیفهی تاریخی بدل میگردد.
۶. فاشیسم؛ میل به تمامیّت: در این بخش مشاهده شد که چهگونه ساختار روانی توده، در سطح کنش و سازمانیابی
نیز بازتولید میشود. حذف فضای میانی، تولید ترس، نمایش وحدت، بسیج شبکهای و
مشروعسازی خشونت، همهگی اجزای یک الگوی واحدند؛ الگویی که هدفاش تمامیّت است.
تمامیّت به این معنا که چیزی بیرون از آن باقی نمانَد. نه
صدای مستقل، نه روایت متفاوت و نه امکان نقد. ملت باید یکی باشد؛ و آن یکی، در
چهرهی پیشوا متجسد شود.
این میل به تمامیّت، همان جوهر فاشیسم است. نه یک واکنش
گذرا، نه هیجان مقطعی، بلکه ساختاریست که اگر متوقف نشود، میتواند از سطح گفتمان
به سطح قدرت سیاسی منتقل شود.
-چهار-
پیامدهای تاریخی و سیاسی فاشیسم پهلویمآب
فاشیسم زمانی خطرناک میشود که عادی تلقی شود. وقتی زبان
حذف به «شعار» تقلیل یابد، وقتی تقدیس رهبر به «هیجان طبیعی هواداران» تعبیر شود و
وقتی دشمنسازی به «واکنش» فروکاسته شود، آستانهی حساسیت جامعه پایین میآید. آنچه
باید هشدار تلقی شود، به امر روزمره بدل میگردد. خطر از همینجا آغاز میشود.
این بخش به پیامدهای ساختاری آنچه در سه بخش پیش تحلیل شد
میپردازد. اگر سازوکار روانی توده فعال شده است، اگر پیشوا جای ایگوی آرمانی را
گرفته است، و اگر حذف بهمثابهی فضیلت معرفی میشود، نتیجه سیاسی این وضعیت چیست؟
۱. دموکراسی ناممکن میشود: دموکراسی بر یک پیشفرض ساده اما بنیادین استوار است؛ هیچکس تجسم ملت نیست. هیچ
فرد یا گروهی حق ندارد خود را برآیند نهایی ارادهی ملی معرفی کند. سیاست عرصهی
رقابت، مذاکره و تصحیح مداوم است.
فاشیسم این پیشفرض را واژگون میکند. وقتی رهبر تجسم ملت
معرفی شود، رقابت معنای خود را از دست میدهد. مخالفت، نه بخشی از فرآیند دموکراتیک،
بلکه انحراف از وحدت تلقی میشود. در این فضا، انتخابات -اگر برگزار شود- به آیین
تأیید بدل میگردد. نتیجه از پیش مفروض است؛ پیشوا باید بماند، زیرا ملت در او
تجسم یافته است.
در گفتمان سلطنتطلبی، بارها این ایده تکرار شده است که
«اکثریت ملت» پشت یک شخص ایستادهاند، بیآنکه سازوکاری عینی برای سنجش این ادعا
یا ارزیابی سازوکارهای روانی بَرساختهای رسانهای وجود داشته باشد. این ادعا،
کارکرد روانی دارد؛ حذف پیشاپیشِ امکان رقابت. وقتی ملت یکی فرض شود و آن یکی در یک
چهره خلاصه گردد، صندوق رأی صرفاً تشریفات خواهد بود.
۲. چرخهی بیپایان دشمن: فاشیسم نمیتواند بدون دشمن زندهگی کند. حتی اگر به قدرت برسد، نیازمند
بازتولید تهدید است. زیرا انسجام توده از طریق نفرت مشترک تغذیه میشود. در نتیجه،
پاکسازی هرگز پایان نمییابد. پس از حذف یک گروه، گروه دیگری بهعنوان مانع وحدت
معرفی میشود.
در صورت استقرار ساختاری که امروز در سطح گفتمان سلطنتطلبی
دیده میشود، این چرخه اجتنابناپذیر خواهد بود. دامنهی حذف از نیروهای سیاسی به اتنیکها،
جریانهای مستقل فکری و حتی منتقدان درونِ گفتمان گسترش مییابد. وحدت کامل هرگز
حاصل نمیشود، زیرا وحدت کامل تنها در تخیل ممکن است. بنابراین دشمن باید دائماً
بازتعریف شود.
این منطق سرکوب و حذف، نتیجهی ساختار فاشیستیست. تودهای
که با نفرت سازمان یافته، بدون آن فرو میپاشد.
۳. فروپاشی اخلاق سیاسی: وقتی مخالف خائن، مزدور و دشمن معرفی شود، هر رفتاری علیه او مشروع جلوه میکند.
زبانِ سرکوب و حذف، بهتدریج مرزهای اخلاقی را جابهجا میکند. آنچه دیروز غیرقابل
تصور بود، امروز قابل باور میشود و فردا قابل اجرا میگردد.
در این فضا، عدالت به سازوکار حذف بدل میشود. دادگاه جای
خود را به فرآیندهای نمایشیِ مشروعسازی سرکوب میسپارد. پیچیدهگیهای تاریخی
نادیده گرفته میشوند و جامعه به دو اردوگاه تقلیل مییابد: پاک و ناپاک، خیر و
شر، خادم و خائن، وطنپرست و وطنفروش و... این تقلیل، افق و امکان هرگونه زیست
مشترکِ مبتنی بر تکثر، آزادی، برابری و دموکراسی را ناممکن میسازد.
ایران، بهواسطهی تجربههای تاریخی پرهزینه، بیش از هر
زمان دیگری به ترمیم اعتماد اجتماعی نیاز دارد. فاشیسم دقیقاً در جهت عکس حرکت میکند.
او شکافها را تعمیق میکند، زیرا شکاف سوخت اوست.
۴. بازتولید فاشیسم در قالب نو: گفتمان سلطنتطلبی خود را بدیلِ جمهوری اسلامی معرفی میکند. اما از آنجا
که سازوکار روانی و سیاسی آن بر محور پیشوا، وحدت اجباری و حذف مخالف بنا شده است،
نتیجه چیزی جز بازتولید فاشیسم نخواهد بود؛ تنها با چهرهای دیگر.
فاشیسم صرفاً به معنای تمرکز قدرت نیست؛ به معنای سلبِ سوژهگی
شهروندان است. وقتی فرد تنها در نسبت با رهبر تعریف شود، استقلال او از میان میرود.
شهروند به هوادار تقلیل مییابد و مشارکت جای خود را به تشویق میدهد.
در این ساختار، هیچکس- حتی بر فرضِ نیتهای خیرخواهانه- نمیتواند
مانع تمرکز قدرت و ثروت شود. زیرا مسأله شخص نیست؛ ساختار است. ساختار فاشیستی، هر
فردی را که در رأس آن قرار گیرد، به مرکز قدرت مطلق سوق میدهد. ساختار، افراد را
شکل میدهد.
۵. مسئولیت نامگذاری: یکی از خطرناکترین شکلهای همدستی با فاشیسم، امتناع از نامگذاری آن است.
وقتی واژهها تلطیف شوند، واقعیت عادی جلوه میکند. اگر پدیدهای که واجد مؤلفههای
کلاسیک فاشیسم است با عناوینی چون «اقتدارگرایی»، «پوپولیسم»، «ملیگرایی» و «راست
افراطی» توصیف شود، امکان تشخیص و تحلیل دقیق آن از میان میرود.
نامگذاری، یک کنشِ نظری و سیاسیست. واژهی فاشیسم نه برای
اغراق و نه بهعنوان ناسزا بلکه برای دقت به کار میرود. آنچه در گفتمان سلطنتطلبی
مشاهده میشود، با این نام انطباق کامل دارد.
این نامگذاری تشخیص منطق یک مسیر است؛ مسیری که پیامدهای
آن از پیش در ساختار آن تعبیه شده است و قابل پیشبینیست.
۶. فاشیسم در مرحلهی تکوین: فاشیسم همیشه خود را در پوشش نجات عرضه میکند، از بحران تغذیه میکند و وعدهی
پایان وضع موجود میدهد. فاشیستها به مردمی که خستهاند، تصویر یک نظم یکپارچه، بیتعارض و باشکوه را ارائه میکنند؛
نظمی که در آن ملت، پیشوا و قدرت در یک کل همگن ادغام میشوند. در این نظم، سرکوب
و حذف شرط شکلگیری و ابزار تداوم است: سرکوب و حذف صدا، سرکوب و حذف تفاوت و در
نهایت سرکوب و حذف فرد.
آنچه امروز در گفتمان سلطنتطلبی مشاهده میشود، هنوز دولت مستقر نیست. اما دولت
فاشیستی نیز یکشبه متولد نمیشود. ابتدا زبان تغییر میکند، سپس تخیل جمعی، سپس
سازمانیابی سیاسی و آنگاه قدرت بهدست میآید.
سه لایهی اصلی این فرایند- روانی،
گفتمانی و کنشی- شکل گرفتهاند؛ تودهای که فردیتاش را واگذار کرده است، پیشوایی که فراتر از نقد قرار گرفته است و زبانی که حذف
را ضرورت تاریخی میداند، همهگی نشانهاند.
مسأله بر سر اختلاف سیاسی نیست؛ بر سر ساختاریست که امکان سیاست
را برنمیتابد. اگر قرن بیستم یک درس بزرگ داشته باشد، این است که فاشیسم را باید
در مرحلهی تکوین شناخت، نه پس از استقرار.
باری! نام دقیق این پدیدهی نوظهور در سپهر سیاست
ایران، فاشیسم است. تشخیص نادرست آن به تحلیل
نادرست از نسبت آن با جنبش تودهای میانجامد و هزینههای تاریخی گستردهای خواهد
داشت.
-پنج-
مقاومت در برابر فاشیسم؛ شرط امکان سیاست
دموکراتیک
اگر فاشیسم پهلویمآب را صرفاً یک مسألهی حاشیهای،
زودگذر، «حباب که دیر یا زود میترکد» و... بدانیم، واکنش ما نیز حاشیهای و قطعاً
ناکافی خواهد بود. اما اگر بپذیریم که با یک ساختار روانی-سیاسی مواجهایم که
توانایی تبدیل شدن به نظم مسلط را دارد یا حداقل «بازیگر» است، آنگاه مسأله از
سطح افشاگری به سطح مقاومت ارتقا مییابد. پرسش دیگر این نیست که «آیا این جریان
خطرناک است یا نه»، بلکه این است که چهگونه میتوان از استقرار آن و حتی ایفای
نقش آن در آینده جلوگیری کرد؟ و مهمتر آنکه نسبت مقاومت در برابر این فاشیسم
نوظهور با مقاومت بر علیهی فاشیسم مذهبیِ حاکم بر ایران چیست؟
مسأله، تاکتیک روزمره نیست. مسأله، اصولیست که بدون آنها
هر نیروی جمهوریخواه، چپ، لیبرال یا اتنیکی، ناخواسته در زمین فاشیسم بازی خواهد
کرد.
۱. دفاع بیقید و شرط از تکثر و
تمایز: نخستین و بنیادیترین مرزبندی با فاشیسم،
دفاع بیقید و شرط از تکثر و تمایز است. نه تکثر و تمایز بهمثابهی شعار، بلکه
تکثر و تمایز بهمثابهی بنیان سیاست. اینکه جامعهی ایران متکثر است و این مهم
خود را در تمایزهای طبقاتی، ایدهئولوژیک، سیاسی و... نشان میدهد.
فاشیسم از این ادعا تغذیه میکند که ملت «یکی»ست و باید یک
صدا داشته باشد. پاسخ به این ادعا، برساختِ «وحدت بدیل» نیست؛ بلکه پافشاری بر این
حقیقت است که جامعه ذاتاً متکثر است و نیروهای اجتماعی-سیاسی ذاتاً متمایزند.
جامعهی ایران، از نظر ملی، زبانی، مذهبی، طبقاتی و فکری متنوع است. هر پروژهی سیاسی
که این تنوع را به حاشیه براند، ناخواسته در مسیر همگنسازی که جوهرهی فاشیسم
است، گام برمیدارد.
مسأله این نیست که جمهوریخواهان، چپها و نیروهای اتنیکی به
تکثر و تمایز بیباورند؛ هویت سیاسیشان در این است. مسأله این است که فاشیسم،
تکثرِ موجود را به نقطهی ضعف تبدیل میکند. در این منطق، تکثر و تمایز نه یک واقعیت
اجتماعی، بلکه «مانع نجات» معرفی میشود. بنابراین دفاع از تکثر و تمایز، نه توصیهای
اخلاقی، بلکه یک کارِ سختِ سیاسیست؛ حفظ پیوند میان تفاوتها، پیش از آنکه هر
تفاوت به دشمنِ تفاوتِ دیگر تبدیل شود. در این راستا، میبایست به مرزبندیهای
غیرضروری، رقابتهای فرساینده، مشاجرههای بیحاصل، کنش و واکنشهای فاقد مبنا و
رفتارهای هیجانیِ هواداران احزاب، سازمانها و شخصیتهای سیاسی توجه ویژه داشت.
از اینرو، مقاومت در برابر فاشیسم در این سطح بهمعنای
تعلیقِ تکثر، تفاوت، تمایز و اختلاف نیست. همهگی آنها نشانهی بلوغ سیاسی،
شکوفایی جامعه و ضدیتِ آشکار با منطق فاشیسم است. مسأله، حفظ و تقویتِ پیوند میان
نیروهای ضدِ فاشیسم با تمام گوناگونیهای نظری و عملیشان است؛ این مهم پیش از
توافق، به موقعیتشناسی نیاز دارد که «هنرِ مقاومت» است.
۲. امتناع از رهبرسازی: پاسخ به منطقِ فاشیستیِ تقدیس پیشوا، رهبرسازی نیست. یکی از خطرناکترین واکنشها
به فاشیسم، بازتولید همان ساختار در قالب متفاوت است؛ برساخت «رهبر نجاتبخش» در
اردوگاه مقابل.
خطر رهبرسازی یا رهبرتراشی لزوماً از درون جریانهای ضد فاشیسم
برنمیخیزد؛ اغلب از میدانی ناشی میشود که در آن سیاست حول چهرهها سازمان مییابد.
وقتی نزاع سیاسی به رقابت شخصیتها تقلیل یابد، حتی نیروهایی که ذاتاً نهادگرا و
برنامهمحورند نیز ناخواسته در منطق رهبرسازی گرفتار میشوند. در این وضعیت، شخصیتِ
فرهمند به معیار مشروعیتِ امر سیاسی بدل میشود، وفاداری جای مشارکت را میگیرد و
نهادها به حاشیه رانده میشوند. مسألهی وجود رهبر، در اینجا مسألهی فشاریست که
کل میدان سیاست را به سمت رهبرمحوری سوق میدهد.
از همینرو، مقاومت در برابر فاشیسم در این سطح به معنای
حفظ، تأکید و تقویتِ سیاست برنامهمحور و نهادگرا در برابر میل فراگیر به رهبرسازیست.
۳. مرزبندی نظری روشن: سکوت در برابر فاشیسم، بیطرفی نیست؛ تسهیل است. یکی از خطرناکترین شکلهای
همزیستی با فاشیسم، توجیه آن به نام «وحدت اپوزیسیون» است. این منطق که «فعلاً باید
کنار هم بایستیم و بعداً اختلافها را حل کنیم»، دقیقاً همان فضاسازیِ سادهانگارانهایست
که فاشیسم در آن رشد میکند.
از سوی دیگر، مرزبندی نظری به معنای اعلام دوبارهی اصول
دموکراتیک نیست. جمهوریخواهان خود بر پایهی همین اصول شکل گرفتهاند. مسأله عمیقتر
از موضعگیریست؛ مسأله نحوه قرار گرفتن در میدانیست که فاشیسم میکوشد آن را
بازتعریف کند. فاشیسم پیش از آنکه قدرت سیاسی را تصاحب کند، مختصات کنش سیاسی را
جابهجا میکند؛ بهگونهای که حتی پایبندی به اصول نیز در چارچوب واکنش بروز مییابد.
از این منظر، مرزبندی نظری با فاشیسم در اعلام مواضع ضد فاشیستی
رخ نمیدهد؛ در تصور از جامعه، قدرت و سوژهی سیاسی نمایان میشود. فاشیسم جامعه
را یک کلِ یکپارچه میبیند که تکثر، تفاوت و اختلافِ سیاسی در آن نشانهی ضعف است، قدرت را
ابزار نجات میفهمد که باید متمرکز شود و سوژه سیاسی را تودهای میبیند که در پیشوا
بازنمایی میشود. در مقابل، سیاست جمهوریخواهی بر یک مفروض متفاوت بنا شده است؛
جامعه میدان تکثر، تمایز و سیاستورزیهای گوناگون است، قدرت باید مهار و توزیع
شود و سوژهی سیاسی شهروندیست که هیچ نمایندهگیای را نهایی، ابدی و ازلی نمیداند.
مرز نظری در همینجاست. مسأله فراتر از مخالفت با فاشیسم و افشاگری آن، صورتبندی
بنیان سیاست دموکراتیک است.
مرزبندی نظری در این سطح به معنای امتناع از این جابهجاییهاست.
نه با عقبنشینی از تمایزها و اختلافها، بلکه با حفظ چارچوبی که در آن اختلاف
معنا دارد. نیروهای ضد فاشیسم در اهداف، تحلیلها و راهبردها متفاوتاند، اما مرز
نظری آنجاست که اجازه ندهند فاشیسم مسأله و زمین سیاست را تعیین کند، زبان را تعریف
کند و افق را محدود سازد.
به این معنا، مرزبندی نظری یک اعلام موضعِ صرف نیست؛ کنش
مداوم در حفظ استقلال تحلیلیست. فاشیسم زمانی پیش میرود که مخالفاناش در واکنش
به آن سخن بگویند، نه از افق خود. حفظ و تثبیتِ این افق، شرط امکان سیاست دموکراتیک
و پیششرط هر شکل مؤثر از مقاومت است. این مرزبندی اصولی تنها راه حفظ امکان سیاست
دموکراتیک است.
۴. بازسازی سیاست بهمثابهی گفتوگو:
فاشیسم سیاست را به آیین وفاداری تبدیل میکند. در
برابر این منطق، باید سیاست را به عرصهی گفتوگو بازگرداند. گفتوگو به معنای
سازش نیست؛ به معنای به رسمیت شناختن حقِ وجود دیگریست.
برای جمهوریخواهان، این به معنای پذیرش این واقعیت است که
ایران آینده تنها با حضور صداهای متنوع قابل تصور است. برای چپها، به معنای فاصله
گرفتن از انحصار حقیقت تاریخیست و برای نیروهای اتنیکی، به معنای پیوند زدن
مطالبات ملی با افق مشترک دموکراتیک است.
گفتوگو زمانی ممکن میشود که هیچ جریان سیاسی خود را تجسم ارادهی
ملی نداند. هرجا این ادعا شکل گیرد، گفتوگو پایان مییابد و آیین آغاز میشود.
۵. مقابله با اقتصاد نفرت: فاشیسم از
نفرت تغذیه میکند و میکوشد میدان سیاست را به سطح قطبیسازی عاطفی تقلیل دهد. از
اینرو مقابله با آن در سطح فهم منطق عاطفی این بسیج نیز ضروریست. یکی از
کارکردهای گفتمان فاشیستی کشاندن مخالفان به زمینیست که در آن واکنشهای عاطفی جای
تحلیل ساختاری و مقاومت سازمانیافته را میگیرد.
مسأله در اینجا تقارن خشونت و خشم نیست؛ نحوهی عمل منطق نفرت است. خشونت
در این منطق آغازگر است و خشم مخالفان پیامد است. فاشیسم میکوشد امر سیاسی را
مخدوش کند و به ابتذال بکشاند تا سیاست به چرخهای از تحریک و پاسخ فروکاسته شود.
حجم فحاشی، تهدید، ارعاب و خشونت کلامی و جنسی و حتی فیزیکی چنان گسترده است
که کنترل عاطفی نیروهای ضد فاشیسم خود به مسألهای سیاسی بدل شده است. فاشیسم دقیقاً
بر همین فرسایش عاطفی حساب میکند؛ کشاندن مخالفان به نقطهای که واکنش جای تحلیل و
مقاومت را بگیرد و خشم به زبان غالب سیاست تبدیل شود.
فاشیسم نفرت را سازمان میدهد و این مسأله راهبردیست که میکوشد حضور مخالف
را پرهزینه کند. در این منطق، خشونت، ابزار برساختِ میدان سیاست است؛ فرسایش عاطفی
به فرسایش سیاسی و در نهایت سکوت.
در این وضعیت، واکنشهای تند و خشمآلود امر قابل فهمیست. مسأله قضاوت
اخلاقی دربارهی این واکنشها نیست، بلکه فهم هدف راهبردی خشونت فاشیستیست.
از این منظر، مقابله با اقتصاد نفرت به معنای مهار خشم یا انکار آن نیست؛ به
معنای مواجهی اصولی در تبدیل واکنشِ خودبهخودی به مقاومتِ سازمانیافته است.
فاشیسم میکوشد جامعه را زمینگیر کند و بدینترتیب مدعی اکثریت شود. مقاومت
در این سطح یعنی ادامهی حضور، تبدیل تجربههای خشونت فاشیستی به حافظهی سیاسی و
جلوگیری از آنکه ارعاب، زمان و جهت کنش را تعیین کند.
فاشیسم تنها از نفرتِ خود تغذیه نمیکند؛ از نفرتی که تولید میکند نیز تغذیه
میکند. هدایت نفرت و خشم برآمده از عملکرد فاشیستهای پهلویمآب بهسمت سیاست
دموکراتیک و رهاییبخش نیز «هنر مقاومت» است.
6. مداخلهی نظامی؛ حذف جامعه از سیاست: از مهمترین امتدادهای
منطق فاشیستهای پهلویمآب انتقال افق تغییر از جامعه به «جنگ» و مداخلهی خارجیست.
اساساً برای تمام فاشیستهای عالم «جنگ، نعمت است». طنز تلخ تاریخ این است که
سلطنتطلبها مخالفت با مداخلهی خارجی و حملهی نظامی را «خیانت به وطن» میدانند!
در این صورتبندی خائنانه، سرنگونی جمهوری اسلامی نه از خلال سازمانیابی سیاسی،
کنش جمعی و «انقلاب» بلکه از طریق مداخلهی قاطع و فراگیر نظامی توسط «ترامپ
شیردل» و «بیبی» حلوفصل میشود. فراخوان به حملهی نظامی، بمببارانِ ایران و
حمایت کامل از جنگِ جاری، دقیقاً در همین چارچوب معنا مییابد؛ ارادهی بیگانه جایگزین
فرایند سیاسی میشود.
در این منطق، جامعه به سوژهی تغییر بدل نمیشود؛ به صحنهی عملیات نظامی تقلیل
مییابد. رنج، ویرانی، عدمثبات، مرگ، تخریب زیرساختها و فروپاشی اجتماعی بهعنوان
هزینههای ناگزیرِ «نجات» و «تلفاتِ جنگی» عادیسازی میشوند، فاصله میان «مبارزهی
سیاسی برای کسب قدرت» و «کسب قدرت به هر قیمت» فرو میریزد و سیاست به عرصهی
انتظار برای ظهور منجی تبدیل میشود.
ارجاع به مداخلهی خارجی صرفاً یک موضع ژئوپولیتیک نیست؛ صورتبندی خاصیست
از سیاست که در آن تغییر سریع، از بالا و بدون میانجیِ تودهها تصور میشود. این
تصور با منطق فاشیسم همخانواده است که جامعه را فاقد عاملیّت سیاسی میداند.
همانگونه که اقتصاد نفرت میکوشد واکنش را بهجای سیاست بنشاند، سیاستِ مداخلهی
خارجی میکوشد حملهی نظامی را جایگزین انقلاب و تحولِ درونزاد کند. در هر دو،
جامعه زمینگیر میشود و امکان سازمانیابی تضعیف میگردد. هدف مشخص است؛ کسبِ
قدرت سیاسی به هر قیمت و بر ویرانهای بهنام «ایران».
از این منظر، مخالفت با جنگ، دفاع از مدنیّت جامعه و این اصل بنیادین است که
رهایی از نکبتِ جمهوری اسلامی صرفاً توسط مردم ایران صورت خواهد گرفت. از سوی دیگر
میبایست بر این مهم تأکید کرد که مقابله با مداخلهی خارجی بهمعنای نفیِ فشارهای
بینالمللی نیست. بدیهیست که فشارهای هدفمندِ سیاسی و اقتصادی برای جمهوری
اسلامی، توانفرسا و برای اپوزوسیون توانافزاست.
7. افق مشترک؛ جمهوریت: فاشیسم منطق تمامیّت، سرکوب و نفی دیگریست. از اینرو مقاومت ناگزیر به
برساخت افق مشترکیست. نیروهای متنوع سیاسی بدون این افق در میدان سیاست پراکنده میمانند
و پراکندهگی همان وضعیتیست که فاشیسم از آن تغذیه میکند. مسأله حذف تکثر، تمایز
و اختلافها نیست؛ مسأله توافق بر حداقلهاییست که امکان سیاست را حفظ، تقویت و
تثبیت کند. این حداقل را میتوان در مفهوم «جمهوریت» صورتبندی کرد.
جمهوریت در اینجا نه صرفاً یک شکل حقوقی حکومت، بلکه اصل
تنظیمکنندهی سیاست است: نفی تجسم ملت در یک فرد یا گفتمان، محدودیت تمرکز قدرت و
ثروت، و تقدم نهاد بر شخصیت. جمهوریت در این معنا تنها مهار قدرت سیاسی نیست، بلکه
گشودن امکان مداخلهی نیروهای اجتماعی در تصمیمگیری و انتقال سیاست از انحصار دولت
به سطح جامعه است. در منطق جمهوری، هیچکس بر فراز جامعه قرار نمیگیرد و هیچکس به
سرنوشت بدل نمیشود. آنچه احزاب و سازمانهای سیاسی نمایندهگی میکنند موقت است؛
آنچه باقی میماند سازوکار نقد، پاسخگویی و امکان کنش جمعیست.
از این منظر، جمهوریت بهسبب صورتبندی قدرت نقطه مقابل فاشیسم
است. فاشیسم قدرت را متمرکز و شخصیسازی میکند؛ جمهوریت آن را در جامعه توزیع میکند.
فاشیسم نابرابری را در قالب وحدت پنهان میسازد؛ جمهوریت بدون افق برابری اجتماعی
به پوستهای حقوقی فروکاسته میشود. فاشیسم وفاداری میطلبد؛ جمهوریت مشارکت و پاسخگویی
میطلبد. فاشیسم تکثر را تهدید میبیند؛ جمهوریت آن را بهمثابهی شرط بقا بهرسمیت
میشناسد.
باری! مقاومت در برابر فاشیسم بازسازی میدان سیاست است. در
ساحتِ مبارزه با جمهوری اسلامی، «نبرد آلترناتیوها»، نبرد گفتمانیست. گفتمان و
افق بدیل را باید فراتر از ادعا بهگونهای ساخت که برای جامعه قابل مشاهده باشد.
جامعه باید ببیند که نیروهای سیاسیِ جمهوریخواه توانستهاند تکثر، تمایز و اختلافهای
سیاسیشان را به ساختار و مناسبات پیوند بزنند. جمهوریت نام همین پیوند است؛ میدانی
که در آن «میتوان و باید» دربارهی همهچیز، گفتوگو کرد، تمایزها را برشمرد،
اختلافها را بیان کرد و گونههای متفاوت سیاستورزی را برجسته ساخت.
در غیاب این افق، سیاست به رقابتِ روایتهای بدیل فرو میکاهد
و میدان همچنان برای فاشیسم گشوده میماند. فاشیسم الزاماً با چهرهای ثابت بازنمایی
نمیشود؛ با منطق ثابت به میدان میآید.
سیاست دموکراتیک، امکان امروز است. «ایران فردا» از بطنِ
ایران امروز ساخته میشود.
فهرست منابع
- فروید، زیگموند. روانشناسی تودهای و تحلیل اگو.
ترجمهی سایرا رفیعی. تهران: نشر نی، 1393.
- رایش، ویلهلم. روانشناسی
تودهای فاشیسم. ترجمهی علی لالهجینی. سوئد: نشر باران، 1372.
- لوبون، گوستاو. روانشناسی تودهها. ترجمهی
کیومرث خواجویها. تهران: انتشارات روشنگران، 1369.
- سوئیزی، پال. فاشیسم. ترجمهی نیکو پورورزان. بیجا:
کانون پژوهشی نگاه، 1402.
- فروم، اریش. گریز از آزادی. ترجمهی
داوود حسینی. تهران: انتشارات ارسطو، 1363.
- دبور، گی. جامعه نمایش.
ترجمهی بهروز صفدری. تهران: نشر آگه، 1382.
موفه، شانتال. در باب امر سیاسی. ترجمهی منصور
انصاری. تهران: نشر رخداد نو، 1390.



Comments
Post a Comment