تزهایی دربارهٔ فوئرباخ
کارل مارکس - مارس ۱۸۴۵

توضیح: متن زیر با مقایسهٔ مجموعهٔ ترجمه‌های موجود به فارسی با متن اصلی به آلمانی (ویرایش انگلس) تنظیم شده است.

۱. نقص اصلی همهٔ ماتریالیسم‌های پیشین — از جمله ماتریالیسم فوئرباخ — این است که شیء، واقعیت و محسوس‌بودن فقط در هیئت ابژه یا تأمل(نگرش) درک می‌شوند، نه به‌عنوان کنش محسوس انسانی، یعنی پراتیک، نه در هیئت امری سوبژکتیو. از این‌رو بود که جنبهٔ فعال، در تقابل با ماتریالیسم، توسط ایدئالیسم بسط یافت — البته فقط به‌طور انتزاعی، چراکه ایدئالیسم طبعاً کنش واقعی و محسوس را همان‌گونه که هست نمی‌شناسد. فوئرباخ خواهان ابژه‌های محسوس، واقعاً متمایز از ابژه‌های اندیشه است؛ اما خودِ کنش انسانی را کنشی عینی نمی‌بیند. بنابراین در ذات مسیحیت فقط رابطهٔ نظری را کنش راستین انسانی می‌پندارد و پراتیک را فقط در شکل نازلِ یهودی‌مآبانهٔ آن می‌فهمد و تثبیت می‌کند. به‌همین دلیل، او اهمیت کنش «انقلابی»، کنش «عملی-انتقادی» را درک نمی‌کند.
۲. این پرسش که آیا اندیشهٔ انسانی دارای حقیقت عینی هست یا نه، پرسشی نظری نیست بلکه پرسشی عملی است. در پراتیک است که انسان باید حقیقت، یعنی واقعیت و توان و این‌جهانی‌بودنِ اندیشه‌اش را ثابت کند. جدل بر سر واقعیت یا عدم واقعیتِ اندیشه‌ای که از پراتیک جدا شده باشد، صرفاً پرسشی مدرسه‌ای(اسکولاستیکی) است.
۳. تعلیم ماتریالیستی که انسان‌ها را محصول اوضاع و تربیت می‌داند و انسان‌های دگرگون‌شده را محصول اوضاع و تربیتِ دگرگون‌شده می‌بیند، از این نکته غافل است که این اوضاع به‌دست خودِ انسان‌ها تغییر می‌کند و مربی خود نیازمند تربیت است. از این‌رو ناگزیر است جامعه را به دو بخش تقسیم کند که یکی از آن دو بر جامعه سلطه دارد(برای نمونه در اندیشهٔ رابرت اوئن). وحدت دگرگونیِ اوضاع و دگرگونیِ کنشِ انسانی را فقط می‌توان در هیئت پراتیک انقلابی درک و عقلانی فهم کرد.
۴. فوئرباخ از واقعیتِ ازخودبیگانگیِ دینی، یعنی دوپاره‌شدنِ جهان به یک جهان دینی(خیالی) و یک جهان واقعی آغاز می‌کند. کار او در این است که جهان دینی را در بنیان دنیوی‌اش حل کند. اما غافل است که پس از انجام این کار، بخش اصلی هنوز باقی می‌ماند: این‌که چرا این بنیان دنیوی از خود جدا می‌شود و به‌مثابهٔ قلمرویی مستقل در ابرها تثبیت می‌گردد، تنها با پاره‌پاره‌بودن و تضاد درونیِ همین بنیان دنیوی قابل توضیح است. بنابراین باید این بنیان نخست در تضادش فهمیده شود و سپس از راه رفع این تضاد، به‌طور عملی-انقلابی دگرگون گردد. مثلاً همین‌که خانوادهٔ زمینی به‌عنوان راز خانوادهٔ مقدس کشف شد، خود این خانوادهٔ زمینی باید هم به‌طور نظری نقد و هم در عمل دگرگون شود.
۵. فوئرباخ که از اندیشهٔ انتزاعی خشنود نیست، به شهود حسی(نگرش حسی) متوسل می‌شود؛ اما محسوس‌بودن را کنشی محسوس-انسانی نمی‌داند.
۶. فوئرباخ ذات دین را در ذات انسان حل می‌کند؛ اما ذات انسان انتزاعی نیست که در درون فردِ منفردی ساکن باشد. در واقعیت خود، این ذات، مجموعهٔ روابط اجتماعی است. چون فوئرباخ به نقد این ذات واقعی نمی‌پردازد، ناگزیر است:
۱) از روند تاریخی انتزاع کند و ذهنیت دینی را در خود ثابت بگیرد و فرد انسانیِ انتزاعی و منزوی را پیش‌فرض بداند؛
۲) از این‌رو ذات انسان نزد او فقط به‌عنوان «نوع»، یعنی کلیتی درونی و خاموش که فقط پیوندی طبیعی میان افراد برقرار می‌کند، فهمیده می‌شود.
۷. به همین دلیل، فوئرباخ درنمی‌یابد که «ذهنیت دینی» خود محصولی اجتماعی است و فردِ انتزاعی که او تحلیل می‌کند، در واقع به شکل مشخصی از جامعه تعلق دارد.
۸. زندگی اجتماعی در اصل عملی(پراتیکی) است. همهٔ رازها و رمزهایی که نظریه را به رازآلودگی می‌کشاند، راه‌حل عقلانی‌شان را در پراتیک انسانی و در درک این پراتیک می‌یابند.
۹. بالاترین دستاورد ماتریالیسمِ شهودی — یعنی ماتریالیسمی که محسوس‌بودن را کنشی عملی درنمی‌یابد — نگرش به افراد منفرد در چارچوب «جامعهٔ مدنی» است.
۱۰. موضع ماتریالیسم کهن، «جامعهٔ مدنی» است؛ موضع ماتریالیسم نو، جامعهٔ انسانی یا انسانیت اجتماعی‌شده است.
۱۱. فیلسوفان جهان را فقط به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ مسئله اما بر سر تغییر دادنِ جهان است.

منبع: کتابخانه‌ی گرایش مارکسی

Comments

Popular Posts