شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی
ولادیمیر ایلیچ لنین

توضیح: آن‌چه در ذیل مطالعه می‌کنید یادداشت کوتاهی‌ست از لنین به‌تاریخِ ۲۶ ژوئیۀ ۱۹۱۵ درباره‌ی #جنگ. بی‌راه نیست اگر در این زمانه‌ی پُر هیاهو آن را مطالعه کنیم و مهم‌تر آن‌که آن را در نسبت با استراتژی #کانونهای_شورشی و جمله‌ی آغازینِ پیامِ #مسعود_رجوی به تاریخِ ۲۳ خردادماه ۱۴۰۴؛ «ملت ایران با فرزندان رشیدش در صدد جنگ اصلی با قیام و سرنگونی است» در نظر بگیریم.
در این‌جا اما یک پرسش هم خودنمایی می‌کند تا مرزبندی‌ها فراتر از شباهت‌های کلامی رُخ نمایند؛ آیا دو پیامِ #رضا_پهلوی هم در چهارچوبِ سیاست لنینی در مواجه با جنگ می‌گنجد یا این‌‌که #لنینیسم، «مبارزه‌ی انقلابی علیه جنگ» را در پیوند با انقلابیونِ حرفه‌ای، #تشکیلات و #مبارزه_طبقاتی فهم می‌کند؟!
به پرسش بالا هم‌چنین می‌توان یک پرسش دیگر را هم افزود؛ فراخوان‌های احزاب و سازمان‌های #چپ من‌جمله #حزب_کمونیست_ایران(جناح صلاح مازوجی)، #حزب_کمونیست_کارگری_ایران(حکمتیست) و... مبنی بر این‌که طبقه‌ی کارگر چنین کنند و چنان و... را چه‌گونه و در چهارچوب کدام سیاست می‌بایست تحلیل کرد؟!

💢 یک طبقه‌ی انقلابی در جریان یک جنگ ارتجاعی نمی‌تواند خواستار چیزی جز شکست دولت‌اش باشد.
این بدیهی است و تنها پیروان آگاه متعصب یا درمانده‌ی سوسیال‌شووینیست‌ها آن‌را انکار می‌کنند. برای نمونه، سمکوفسکی از کمیته‌ی سازماندهی(شماره‌ی ۲ ایزوستیا) در زمره‌ی اولی‌ها و تروتسکی و بوکوید[۱] و کائوتسکی در آلمان در زمره‌ی دومی‌ها هستند. تروتسکی می‌نویسد خواستار شکست روسیه بودن «امتیاز دادن ناخواسته و ناموجه به اسلوب سیاسی سوسیال میهن‌پرستی است که مبارزه‌ی انقلابی علیه جنگ و شرایط پدیدآورنده‌ی آن‌را با گرایشی -که در اوضاع فعلی خودسرانه است - به سوی شر کوچک‌تر جایگزین می‌کند.» (ناشه اسلوو، شماره‌ی ۱۰۵)
این نمونه¬ای از عبارت‌پردازی پرطمطراقی‌ست که تروتسکی همیشه با آن فرصت‌طلبی‌ را توجیه می کند. یک «مبارز‌ه‌ی انقلابی علیه جنگ» فقط فریادی پوچ و بی‌معنی‌ست، چیزی که قهرمانان بین‌الملل دوم در آن مهارت دارند، مگر این‌که به معنی اقدام انقلابی علیه دولت خودی حتی در زمان جنگ باشد. فقط باید کمی فکر کرد تا این را فهمید. اقدام انقلابی زمان جنگ علیه دولت خودی مسلماً به معنی نه تنها خواستار شکست‌اش بودن بل‌که کمک کردن حقیقی به چنین شکستی است.(«خواننده‌ی فهمیده»: متوجه باش که این به معنی «منفجر کردن پل‌ها»، سازمان دادن اعتصابات ناموفق در صنایع نظامی، و در کل کمک به دولت جهت شکست دادن انقلابیون نیست).
تروتسکیِ عبارت‌پرداز کاملاً فهم خود را از یک مسئله‌ی ساده از دست داده است. از نظر او خواستار شکست روسیه بودن به معنی خواستار پیروزی آلمان بودن است.(بوکوید و سمکوفسکی این «عقیده» را، یا به‌تر است بگوییم خواست این عقیده را، که در آن با تروتسکی مشترک هستند، صریح‌تر بیان می‌کنند.) اما تروتسکی این را به عنوان «اسلوب سوسیال میهن‌پرستی» می‌بیند! برای کمک به مردمی که قادر نیستند برای خودشان بی‌اَندیشند، قطع‌نامه‌ی برن(سوسیال دمکرات، شماره‌ی ۴۰) این را روشن کرد که اکنون در همه‌ی کشورهای امپریالیست، پرولتاریا باید خواستار شکست دولت خودی باشد. بوکوید و تروتسکی ترجیح دادند از این حقیقت طفره روند، در حالی‌که سمکوفسکی(فرصت‌طلبی که به دلیل تکرار ساده‌لوحانه و صریح اندیشه‌ی بورژوایی توسط وی برای طبقه‌ی کارگر بیش از دیگران مفید است) بی‌مقدمه چنین گفت: «این بی‌معنی‌ست، زیرا یا آلمان یا روسیه می‌تواند پیروز شود»(ایزوستیا، شماره‌ی ۲).
نمونه‌ی کمون پاریس را در نظر بگیرید. فرانسه از آلمان شکست خورد ولی کارگران از بیسمارک و تییر شکست خوردند! اگر بوکوید و تروتسکی اندکی فکر کرده بودند، متوجه می‌شدند که آن‌ها دیدگاهی در مورد جنگ را پذیرفته¬اند که دولت‌ها و بورژوازی دارند، یعنی، اگر خواسته باشیم به زبان متظاهرانه‌ی تروتسکی گفته باشیم، به «اسلوب سیاسی سوسیال میهن‌پرستی» متوسل شده¬اند.
یک انقلاب در زمان جنگ به معنی جنگ داخلی است؛ تبدیل کردن جنگِ بین دولت‌ها به یک جنگ داخلی، از یک طرف با عقب‌نشینی‌های نظامی(«شکست‌ها») دولت‌ها تسهیل می‌شود؛ از طرف دیگر شخص نمی‌تواند واقعاً برای چنین تبدیل کردنی بدون تسهیل کردن شکست تلاش کند.
دلیل این‌که یک شووینیست(از جمله کمیته‌ی سازماندهی و گروه چخئیدزه) «شعارِ» شکست را رد می‌کند این‌ است که فقط این شعار به فراخوانی پیگیر برای اقدام انقلابی علیه دولت خودی در زمان جنگ اشاره دارد. بدون چنین اقدامی، میلیون‌ها عبارت فوق انقلابی نظیر یک جنگ علیه «جنگ و شرایط پدیدآورنده‌ی آن و غیره» به پشیزی نمی‌ارزند.
کسی که بخواهد صادقانه «شعارِ» شکست دولت خودی در جنگ امپریالیستی را رد کند باید یکی از این سه چیز را اثبات کند: ۱) که جنگ ۱۵-۱۹۱۴ ارتجاعی نیست، یا ۲) برآمدن یک انقلاب از آن جنگ ناممکن است، یا ۳) هماهنگی و کمک متقابل بین جنبش‌های انقلابی در تمام کشورهای مُحارب میسر است. نکته‌ی سوم به‌خصوص برای روسیه، کشوری بسیار عقب‌مانده، جایی که انقلاب سوسیالیستی فوری ناممکن است، مهم می‌باشد. بدین‌دلیل است که سوسیال‌دمکرات‌های روسیه باید در به پیش گذاشتن «تئوری و عمل» مربوط به «شعارِ» شکست پیش‌قدم می بودند. دولت تزاری در اظهار این‌که تبلیغات انجام شده توسط گروه سوسیال‌دمکرات کارگری در دوما– که یگانه نمونه در سطح بین‌المللی، نه فقط از جانب اپوزیسیون پارلمانی بل‌که تبلیغات اصیل انقلابی ضد دولتی در میان توده¬ها بود - «قدرت نظامی» روسیه را تضعیف کرده و محتمل است که به شکست آن منجر گردد، کاملاً برحق بود. این حقیقتی‌ست که چشم بستن بر روی آن احمقانه است.
مخالفین شکست صاف و ساده از خودشان می‌ترسند هنگامی که از پذیرش این حقیقت بدیهی که پیوندی ناگسستنی بین تبلیغات انقلابی علیه دولت و کمک به شکست خوردن آن وجود دارد امتناع می‌کنند.
آیا هماهنگی و کمک متقابل بین جنبش روسیه، که به مفهوم بورژوا دمکراتیک انقلابی‌ست، و جنبش سوسیالیستی در غرب امکان‌پذیر است؟ هیچ سوسیالیستی که در دهه‌ی گذشته در منظر عموم در این باره سخن گفته است تردیدی در این مورد نداشته است، جنبش پرولتاریای اتریش بعد از ۱۷ اکتبر ۱۹۰۵[۲] در واقعیت امکان‌پذیری آن را ثابت کرد.
از هر سوسیال دمکراتی که خود را انترناسیونالیست می‌خواند بپرسید که آیا او توافق بین سوسیال دمکرات‌های کشورهای محارب را درباره‌ی اقدام مشترک انقلابی علیه همه‌ی دولت‌های محارب تأیید می‌کند یا خیر. خیلی از آن‌ها پاسخ خواهند داد که[توافق] ناممکن است، همان‌طور که کائوتسکی این کار را کرده(Die Neue Zeit، ۲ اکتبر ۱۹۱۴)، و بدین طریق سوسیال‌شووینیسم خود را کاملاً اثبات نموده است. این[ادعای ناممکن بودن رسیدن به توافق]، از یک طرف دروغی تعمدی و تبه‌کارانه است که با حقایق مورد اطلاع عموم و مانیفست بازل در تضاد است. از طرف دیگر، اگر حقیقت داشت، فرصت‌طلبان از بسیاری جنبه¬ها کاملاً برحق بودند!
بسیاری تأیید چنین توافقی را ابراز خواهند کرد. در این مورد ما می‌گوییم: اگر این توافق ریاکارانه نباشد، مسخره است که فکر کنیم در زمان جنگ و در شرایط جنگی، توافق «رسمی»، نظیر انتخاب نماینده‌گان، ترتیب دادن گردهم‌آیی، امضاء توافق‌نامه و انتخاب روز و ساعت لازم است! تنها سمکوفسکی‌ها قادرند چنین بی‌اَندیشند. یک توافق در مورد اقدام انقلابی حتی تا جایی که بحث کشورهای متعدد در میان نباشد، در کشوری واحد، تنها با نیروی نمونه‌ی اقدام انقلابی جدی، تنها با شروع کردن و توسعه دادن آن، قابل دست‌یابی‌ست. با این حال، چنین اقدامی نمی‌تواند بدون خواست شکست دولت و بدون کمک کردن به چنین شکستی انجام شود. تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگی داخلی نمی‌تواند «مصنوعی»‌تر از یک انقلاب باشد. این تبدیل از میان پدیده¬ها، نمودها، ویژگی‌ها، خصائل و نتایج متفاوت جنگ امپریالیستی به پیش می‌رود. آن پیش‌روی بدون مجموعه¬ای از شکست‌های نظامی و مغلوب شدن‌های دولت‌هایی که ضرباتی از طبقات تحت ستم خودی دریافت می‌کنند ناممکن است.
رد کردن شعار شکست مترادف با اجازه دادن به شور انقلابی برای تنزل یافتن به یک عبارت‌پردازی پوچ یا ریاکاری محض است.
جایگزینی که برای شعار شکست پیشنهاد می‌شود چیست؟ «نه پیروزی و نه شکست» است(سمکوفسکی در ایزوستیا شماره‌ی ۲؛ همچنین تمام کمیتۀ سازماندهی در شماره‌ی ۱). اما این چیزی نیست جز یک همانندگویی برای شعارِ «دفاع از میهن». بدین معناست که مسئله به سطح یک جنگ بین دولت‌ها(که بر طبق مضمون این شعار، باید وضع قدیمی‌شان را حفظ کنند، «مواضع‌شان را نگه دارند»)، و نه به سطح مبارزه‌ی طبقات تحت ستم علیه دولت‌های‌شان، برده شود! به معنای توجیه شووینیسم همه‌ی ملل امپریالیست، که بورژوازی‌شان همیشه آماده است بگوید - و به مردم می‌گوید- که «فقط» دارند «علیه شکست» می‌جنگند، می‌باشد. دیوید، یک رهبر فرصت‌طلبان، در کتاب‌اش نوشت: «اهمیت رأی ما در ۴ اوت این بود که ما طرفدار جنگ نیستیم ولی علیه شکست هستیم». کمیته‌ی سازماندهی همراه با بوکوید و تروتسکی، هنگامی که از شعار «نه پیروزی و نه شکست» دفاع می‌کنند، کاملاً همان موضع دیوید را دارند.
با بررسی دقیق‌تر مشخص خواهد شد که این شعار به معنی یک «آتش‌بس طبقاتی» و کناره‌گیری از مبارزه‌ی طبقاتی از جانب طبقات تحت ستم در تمام کشورهای محارب است، زیرا مبارزه‌ی طبقاتی بدون وارد آوردن ضربات بر بورژوازی «خودی» و دولت «خودی» غیرممکن است، و با در نظر گرفتن این‌که وارد آوردن ضربه بر دولت خودی در زمان جنگ (محض اطلاع بوکوید) خیانت بزرگ است، معنای‌اشکمک کردن به شکست کشور خودی‌ست. آن‌هایی که شعار «نه پیروزی و نه شکست» را می‌پذیرند تنها می‌توانند به نحوی ریاکارانه طرفدار مبارزه‌ی طبقاتی و «برهم زدن آتش‌بس طبقاتی» باشند؛ چنین مردمی، در عمل، یک سیاست مستقل پرولتاریایی را رد می‌کنند زیرا پرولتاریای تمام کشورهای محارب را تابع وظیفه‌ی مطلقاً بورژواییِ حفاظت از دولت‌های امپریالیست علیه شکست می‌سازند. برای پرولتاریا، تنها سیاست برهم زدن حقیقی و نه فقط تحت‌اللفظی «آتش‌بس طبقاتی» و پذیرش مبارزه‌ی طبقاتی، عبارت است از بهره بردن از مشکلاتی که دولت و بورژوازی او تحمل می کند، به منظور سرنگون کردن آن‌ها. اما بدون خواستار شکست دولت خودی بودن و کمک کردن به این شکست، نمی‌توان به این هدف رسید یا در این راستا تلاش کرد.
قبل از جنگ، هنگامی که سوسیال‌دمکرات‌های ایتالیایی مسئله‌ی اعتصاب عمومی را مطرح کردند، بورژوازی پاسخ داد که این خیانتی بزرگ خواهد بود، امری که بدون شک از نقطه نظر خودش درست بود، و [همچنین گفت که] با سوسیال‌دمکرات‌ها مثل خائنین رفتار خواهد شد. این حقیقت دارد، همان‌طور که خیانت بزرگ بودن روابط صمیمانه [با دشمن] در سنگرها حقیقت دارد. آن‌هایی که مثل بوکوید علیه «خیانت بزرگ» یا مثل سمکوفسکی علیه «تجزیه‌ی روسیه» می‌نویسند، دیدگاه بورژوایی و نه پرولتاری را می‌پذیرند. یک پرولتار نمی‌تواند بدون کمک کردن به شکست و تجزیه‌ی قدرتِ «کبیر» امپریالیستیِ «خودش» ضربه¬ای طبقاتی بر دولت‌اش وارد آورد، یا دست برادرش، پرولتار کشور «بیگانه»ای که با «طرف خودی» در حال جنگ است را (در واقعیت) بگیرد.
هر کس که طرفدار شعار «نه پیروزی و نه شکست» باشد، آگاهانه یا ناآگاهانه یک شوونیست است؛ در به‌ترین حالت او یک خرده‌بورژوای سازش‌کار است ولی در هر صورت او یک دشمنِ سیاست پرولتاری و یک حامی دولت‌های موجود متعلق به طبقات حاکم کنونی است.
بگذارید به مسئله از زاویه¬ای دیگر بنگریم. جنگ ناگزیر برآشفته‌کننده‌ترین احساسات را در میان توده¬ها برمی‌انگیزد که حالت معمول بی‌تحرکی را در روحیه‌ی توده¬ها برهم می‌زند. [به کار بردن] تاکتیک‌های انقلابی غیرممکن‌اند اگر آن‌ها با این احساسات برآشفته‌کننده سازگار نشوند.
گرایش‌های عمده‌ی این احساسات برآشفته چه هستند؟ ۱) ترس و ناامیدی. رشد احساسات مذهبی از این‌روست. مرتجعین با شادی اعلام می‌کنند که کلیساها دوباره شلوغ شده¬اند. مرتجع مکار؛ بارس، می‌گوید «هر جا رنج هست مذهب هست». او نیز حق دارد. ۲) نفرت از «دشمن»، احساسی که با دقت توسط بورژوازی(و نه خیلی توسط روحانیون) پرورانده شده و فقط برای بورژوازی ارزش اقتصادی و سیاسی دارد. ۳) نفرت از دولت خودی و بورژوازی خودی - احساس تمام کارگران دارای آگاهی طبقاتی که از یک طرف می‌فهمند جنگ «ادامه‌ی سیاست» امپریالیسم است که آن‌‌ها با «ادامه»ی نفرت‌شان از دشمن طبقاتی‌شان با آن مقابله می‌کنند، و از طرف دیگر می‌فهمند که «یک جنگ علیه جنگ» اگر به معنی یک انقلاب علیه دولت خودشان نباشد، عبارتی مبتذل است. نفرت از دولت خودی و بورژوازی خودی نمی‌تواند بدون خواهان شکست آن‌ها بودن برانگیخته شود. نمی‌توان بدون برانگیختن نفرت از دولت و بورژوازی خودی دشمن بی‌ریای آتش‌بس داخلی(یعنی طبقاتی) بود!
طرفداران شعار «نه پیروزی و نه شکست» در حقیقت طرفدار بورژوازی و فرصت‌طلبان هستند، زیرا به امکان‌پذیری یک اقدام بین‌المللی انقلابی توسط طبقه‌ی کارگر علیه دولت‌های خودشان باور ندارند، و مایل نیستند به پروراندن چنین اقدامی، که با وجود دشواری مسلم، تنها وظیفه‌ی شایسته‌ی پرولتاری و تنها وظیفه‌ی سوسیالیستی‌ست، کمک کنند. این پرولتاریای عقب‌مانده‌ترین کشور از قدرت‌های بزرگ محارب است که از طریق حزب‌اش، مجبور به اتخاذ تاکتیک‌های انقلابی – به‌خصوص با در نظر داشتن خیانت شرم‌آور سوسیال‌دمکرات‌های آلمانی و فرانسوی - شده است که در صورتی که آن تاکتیک‌ها «به شکستِ» دولت خودشان «کمک نکنند» غیرعملی خواهند بود، ولی فقط آن‌ها می‌توانند به انقلاب اروپا، صلح پایدار، سوسیالیسم، رهایی بشریت از وحشت، بدبختی، وحشی‌گری و سبعیتی که اکنون حاکم است، بی‌انجامند.
منبع: سوسیال دمکرات شماره‌ی ۴۳(۲۶ ژوئیه ۱۹۱۵)
مجموعه آثار لنین، جلد ۲۱

توضیحات

۱- بوکوید Bukvoyed – نام مستعار د. ریازانف D. Ryazanov.
۲- اشاره است به مانیفست تزار که در ۱۷(۳۰) اکتبر ۱۹۰۵ منتشر شد. این مانیفست وعده‌ی «آزادی‌های مدنی» و یک «دومای قانونگزار» را می‌داد. این مانیفست امتیازی بود که توسط انقلاب از رژیم تزاری ستانده شد، اما آن‌طور که لیبرال‌ها و منشوی‌کها مدعی بودند سرنوشت انقلاب را تعیین نکرد. بلشوی‌کها معنی واقعی این مانیفست را افشاء کردند و توده¬ها را به ادامه‌ی مبارزه و سرنگونی حکومت مستبد فراخواندند.
انقلاب نخست روسیه تأثیر انقلابی شگرفی بر جنبش طبقه‌ی کارگر در دیگر کشورها و به‌خصوص اتریش – مجارستان گذاشت. لنین اشاره داشت که رسیدن خبر اعطای امتیاز توسط تزار و مانیفست او که وعده‌ی «آزادی‌هایی» می‌داد، «نقشی تعیین‌کننده در پیروزی نهایی حق رأی عمومی در اتریش داشت».
تظاهرات‌های توده¬ای در وین و دیگر شهرهای صنعتی اتریش – مجارستان انجام شدند. در پراگ سنگرهای خیابانی برپا شدند. در نتیجه‌ی آن‌ها، حق رأی عمومی در اتریش پذیرفته شد.

Comments

Popular Posts